شمس الدين حافظ
103
غزليات حافظ ( فارسى )
34 [ خلوتگزيده را به تماشا چه حاجتست ] 1 خلوتگزيده را به تماشا چه حاجتست * چون كوى دوست هست به صحرا چه حاجتست 2 جانا به حاجتى كه تو را هست با خداى * آخر دمى بپرس كه ما را چه حاجت است 3 اى پادشاه حسن خدا را بسوختيم * آخر سؤال كن كه گدا را چه حاجت است 4 ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست * در حضرت كريم تمنا چه حاجت است 5 محتاج قصه نيست گرت قصد جان ماست * چون رخت از آن تست به يغما چه حاجت است 6 جام جهاننماست ضمير منير دوست * اظهار احتياج خود آنجا چه حاجت است 7 آن شد كه بارِ منّت ملاح بُردمى * گوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است 8 اى عاشق گدا چو لب روحبخش يار * مىداندت وظيفه تقاضا چه حاجت است 9 اى مدعى برو كه مرا با تو كار نيست * احباب حاضرند ، به اعدا چه حاجت است 10 حافظ تو ختم كن كه هنر خود عيان شود * با مدعى نزاع و محاكا چه حاجت است